ستاره تنها
از سر ببريده اي هر دم حکايت ها مي کند بشنو از ني چون شکايت ها کند وز لب خشکيده اي هر دم حکايت ها کند بشنو از ني در ره دلدادگي در زه دلدادگي فرزانگي بشنو از ني آن به غايت راستين حامل راس حسين اندر زمين بشنو از ني از زمين کربلا ناله و نفرين و آه و نينوا بشنو از ني چون حکايت ها کند از بدي هاي زمين هر دم شکايت ها کند بشنو از ني از زبان اهل دل راستگويان در سراي اهل دل بشنو از ني واقعه از کربلا کاروان کي ميرسد در نينوا ؟ بشنو از ني ، آن زمان سلطان حسين بي بدن قرآن قرائت مي کند راس الحسين چهارشمع به آرامي مي سوختند و با هم گفتگو مي كردند محيط به قدري آرام بود كه گفتگو شمع ها شنيده مي شد اولين شمع مي گفت : من دوستي هستم اما هيچكس نمي تواند من را شعله ور نگه دارد ناگزير خاموش خواهم شد شمع دوم مي گفت: من ايمان هستم اما اغلب سست مي گردم وخيلي پايدار نيستم در همين زمان نسيمي آرام وزيدن گرفت و او را خاموش كرد . شمع سوم با اندوه شروع به صحبت كرد: من عشق هستم:::::: ولي قدرت آن را دارم كه روشن بمانم .مردم مرا كنار مي گذارند و اهميت مرا درك نمي كنند آنها حتي فراموش مي كنند كه به نزديكان خود عشق بورزند ولي بي درنگ او نيز از سوختن باز ايستاد!! در همين لحظه كودكي وارد اتاق شد،چشمش به شمع هاي خاموش افتاد وگفت : شما چرا نميسوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد!! و ناگهان به گريه افتاد با گريه كودك شمع چهارم شروع به صحبت كرد و گفت: نگران نباش زماني كه شعله من روشن وشعله ور شودشمع هاي ديگر را روشن خواهم كرد: من اميد هستم!!!! كودك با چشم هايي كه از شادي مي درخشيد شمع اميد را در دست گرفت دوستي ، ايمان وعشق را شعله ور ساخت!!!!!! شمع اميد زندگي ام باش تا هرگز خاموش نگردم و هميشه آكنده از دوستي، ايمان وعشق و دركنار هم باشيم!!!!!!!!!!!!!!!!! در افسانه ها آمده:روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خوست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن . فرشته دیگری گفت :آنها را در زیر دریا قرار بده. و سومی گفت : راز زندگی را در کوه ها قرار بده. ولی خداوند فرمود :اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را دریابند.در حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : فهمیدم کجا.ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند. و خداوند این فکر را پسندید. ندونستم که چرا شبا ستاره میشمارند گل یاس و رازقی تو گلدونا نمیکارند نمی دونستم که چرا خورشید شهر آدمها جای شب روز نمیاد بشینه در کنار ماه ندونستم که چرا دفتر مشق بچه ها همشون پر شده از خطهای بی مهر و سیاه ندونستم چطوری لحظه ها رو آب میبره ندونستم چطوری آبرا یهو سیاه میشن گمونم عذاداران لباس سیاه میپوشند ندونستم چطوری مرغک عشق همسایه در نبود جفتشم خوشحاله و گریه نداره ندونستم که چرا مردم شهر تیرگی می بالند به زندگی نحسشون با بردگی ندونستم چطوری مهر و وفا عتیقه شد عاشقی به جرم دل داشتنم جریمه شد ندونستم که چرا بازی گرگم به هوا جاشو داد به بازی خنجر و دشنه تو دلا ندونستم چطوری تنهایی میشه زنده موند به گیتار چنگی زدو با سوز دل ترانه خوند ندونستم چطوری با کور سوی عشق و امید میشه جاده ی وفا رو تا به مقصدش دوید ندونستم یکی اون بالا نگاهم میکنه تا جلو میام به لب خنده نثارم میکنه ندونستم اگر اینچنینم توی راه خدایی دستم گرفته و میگه بیا میدونم عشقی بنا شه اون ته قلب منه خدایی نگام بکن "دوست دارم یه عالمه " التماس دعا سر تا پای خودم را که خلاصه میکنم میشوم قد یه کف دست خاک که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی یک دیوار خانه _ یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه _ یا مشتی سنگ ریزه ته ته اقیانوس _ یا حتی خاک یک گلدان باشد _ خاک همین گلدان پشت پنجره. یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت _ هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه خاک باقی بماند -فقط خاک. اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده که نفس بکشد.ببیند _ بشنود _ بفهمد _ جان داشته باشد.یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود _ انتخاب کند _ عوض بشود _ تغییر کند. وای خدای بزرگ ! من چقدر خوشبختم.من همان خاک انتخاب شده هستم. همان خاکی که با بقیه خاکها فرق میکند.من همان خاکی هستم که توی دستهای خدا ورزیده شده ام و خدا نفسش را در آن دمیده است.من آن خاک قیمتی ام. حالا میفهمم که چرا فرشته ها آنقدر حسودیشان شد.اما اگر این خاک _ این خاک برگزیده _ خاکی که اسم دارد _ قشنگترین اسم دنیا را _ خاکی که نورچشمی و عزیز دردانه خداست.اگر نتواند تغییر کند _ اگر عوض نشود _ اگر انتخاب نکند _ اگر همین طور خاک باقی بماند.اگر آن آخر که قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد.پس سرش را پایین بیندازد و بگوید :(( یا لیتنی کنت ترابا")).بگوید : ((ای کاش همان خاک بودم ))....این وحشتناک ترین جمله ای است که یک آدم میتواند بگوید.یعنی اینکه حتی نتوانسته خاک باشد.چه برسد به آدم! یعنی اینکه .... خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را که هیچ آدمی چنین بگوید. خداوند پاسخ داد:از میان تعداد زیادی از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست واز تو نگهداری میکند. کودک دوباره پرسید:اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیند. خداوند گفت:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد:من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک سرش را برگرداند و گفت:شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خداوند ادامه داد:فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد.حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد. خداوند گفت :فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و تو راه بازگشت نزد من را خواهی آموخت.اگرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده میشد.کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا اگر من باید همین الان بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید. خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارم.به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی! پسر اول گفت:درخت زشتی بود ـ خمیده و در هم پیچیده.پسر دوم گفت: نه...درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.پسر سوم گفت:نه!!! درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطر آگین و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به حال دیدم.پسر چهارم گفت نه !!!درخت بالغی بود پر بار از میوه ها...پر از زندگی و زایش! مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید.اما هر یک از شما یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید:همه حاصل آنچه هستند ولذت ـشوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید فقط در انتها نمایان میشود.وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!اگر در "زمستان "تسلیم شوید ـ امید شکوفایی "بهار" ـ زیبایی" تابستان"وباروری "پاییز" را از کف داده اید! مبادا بگذارید درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین . در راههای سخت پایداری کن.لحظه های بهتر بالاخرا از راه میرسند! در ابتدا همگی از مرگ همکارشان غمگین شدند. شما تنها فردی هستید که میتوانید زندگیتان را متحول سازید.شما تنها فردی هستید که میتوانید روی خوشبختی ـ درک و میزان موفقیت تان تاثیر بگذارید.شما تنها فردی هستید که میتوانید به کمک خود برسید.زمانی که رئیس تان عوض می شود ـ دوستانتان عوض می شوند ـ همکارانتان عوض می شوند یا محل کارتان تغییر میکند ـ زندگی شما عوض نمیشود. من كه نمی دانم چه زیباست چه زيباست در راه معشوق، تحمل درد و رنج كردن، زير سنگهاى آسياب حيات خردشدن، در درياى غم فرورفتن، به خاطر حق متهم شدن، و نفرين و لعنت شنيدن، و از همه جا رانده و از همه كس مطرود شدن. چه زيباست كه فقط با خداماندن و از همه عالم بريدن، مطرود همه مردم شدن، به كلى تنهاماندن و هيچ پناهگاهى جز خدا نداشتن و به كلى از همه جا و همه كس نااميد شدن و هيچ اميدى و آرزويى و روزنه نورى جز خدا نداشتن. دریا نمی گویم كنارم بنشین


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا دوست دارم
شب قدر است و قدر آن بدانیم
نماز و جوشن و قرآن بخوانیم![]()
به درگاه خدا غفران و توبه![]()
به شرطی که سر پیمان بمانیم![]()
برای پاکی نفس و سعادت![]()
همیشه بهر خود شیطان برانین![]()
شب تقدیر و ثبت سرنوشت است![]()
دعا بر مومن و انسان بخوانیم![]()
برای صیقل روح و روان ها![]()
به دل دریایی از ایمان رسانیم![]()
برای اولین مظلوم عالم![]()
بسی خون ادل از چشمان چکانیم![]()
هزاران لعنت و نفرین بسیار![]()
به قاتلهای مولامان رسانیم![]()
در این شبها تو مهدی(عج) را صدا کن![]()
چو یوسف غایب است حیران چنانیم![]()
دعای اول و آخر ظهور است![]()
که بیش از این در این هجران نمانیم![]()
"مسافر"را بگو ایمان قوی دار![]()
که تا وصلی به این دامان امانیم![]()






که روی در شرکت به چسم میخورد
.با این مضنون:((روز گذشته فردی در این شرکت از دنیا رفت که سد راه رشد و پیشرفت شما در اینجا بود
.از شما دعوت به عمل می آوریم تا برای مراسم سوگواری بر سر مزار او جمع شوید.))
سپس کنجکاو شدند تا بدانند فردی که مانع رشد و پیشرفت آنها بوده چه کسی بوده است
.پس همگی بر سر مزار او رفتند و هر کس با خود می اندیشید:((فردی که مانع پیشرفت من بوده است چه کسی است؟
چه خوب شد از دنیا رفت!))
سپس یکی یکی به مزار نزدیک می شدند و نگاهی به درون آن انداختند.بعد حیرت زده در سکوت خشک شان زد.
گویی فردی به اعماق روحشان نفوذ کرده است!داخل مزار یک آیینه قرار داشت.بنابراین هر کس که به داخل آن نگاه میکرد فقط خود را میدید
.در کنار آیینه این یادداشت دیده می شد:((فقط یک نفر وجود دارد که میتواند رشد و پیشرفت شما را محدود سازد و او کسی نیست به غیر از خودتان.
زندگی شما زمانی عوض می شود که خودتان عوض می شوید.زمانی که پا را فراتر از باورهای محدود کننده تان می گذارید.زمانی که در می یابید تنها فردی هستید که مسئول زندگی خود می باشید.مهمترین ارتباطی که می توانید داشته باشید ـ ارتباطی است که با خود دارید.پس خود را زیر ذره بین قرار دهید و مراقب خویش باشید.از سختی ها ـ مشکلات ـ غیر ممکن ها و شکست ها نهراسید
پیروز باشید و خود و باورهای زندگی خویش را بسازید
.شیوه مواجهه شما با زندگی است که تفاوتی ایجاد می کند !))

شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
شاید بدانی از كجا شروع شد
شاید بدانی از كجا عاشق شدم
عاشق چشمانت
چشمان براق خیره كننده ات
عاشق دستانت
دستان لطیف امید دهنده ات
عاشق صدایت
صدای زیبای آرام كننده ات
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
از چه وقت اینگونه
لحظه های بی تو بودنم
مرگ آور است برای قلبم
و زهرآگین برای روحم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
چرا هیچ كلمه ای توان ندارد
توان از تو گفتن
كلمات را از چه زبانی گرد آورم
كه از تو بگویم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
كه می خواهم برای تو
بهترین بهترین ها را بنویسم
اما هنگام نوشتن
كلمات همانند غزال های تیز پا می گریزند
حركت قلم كند تر از كندترین لاك پشت ها می شود
دست هایم مثل شاخه های یخ زده می شوند
و می شوند تمام چیزهایی كه نبایند بشوند
اما باز هم تلاش می كنم
نشوند آن هایی كه دارند می شوند
تا شود كه برایت بنویسم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
كه از تو نوشتن چقدر دشوار است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري
روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره
از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره
تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري
هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري
حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي
تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي
تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره
نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره
تو مگه قسم نخوردي ...
![]()
![]()
![]()
![]()
آبی تری
با هر موجش
به دلم چنگ می زند
اگر آرام باشد
دلربایی آیینه ی عمیق آسمان آبی می كند از من
و اگر طوفانی
دل فریب است برایم
دریایی ترین عشق من
اگر
آرام و مواج و طوفانی باشی
باز هم دریایی
و من
عاشق دریا
كه دریایم تویی
اگر تو می خواهی تنهایم بگذار
نمی گویم به چشمانم نگاه كن
اگر تو می خواهی چشمانت را بر من ببند
نمی گویم با من حرف بزن
اگر تو می خواهی خاموش باش
نمی گویم به من لبخند بزن
اگر تو می خواهی ابروانت را در هم بكش
تنها می گویم كه چه خودت بخواهی ، چه نخواهی
عاشقت هستم و عاشقانه دوستت
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


